خرچ... خرچ... خرچ...
سبك شدم. درست مثل يك روح كه از كالبد سنگيني جدا شده. بعد ايستادم بالاي موهايم و نگاهشان كردم. توي دلم فشرده شد. دلم برايشان سوخت كه ديگر متعلق به هيچ كسي نيستند و ديگر هيچ كس نگرانشان نيست. باز هم مثل يك روح كه پيكرش را دوست دارد و جدايي ازآن برايش سخت است...
همان لحظه به اندازه چند سال، نو شدم.
مو هاي باقي مانده نگاهم مي كردند. نكند...
اما بافتمشان. مثل آسمان و ريسمان. مثل خيلي چيزهاي ديگري كه در زندگي به هم مي بافيم. و به آنها و همسايه هايشان باز هم گفتم كه كم مانده است تا وداعمان...! بي تابي ن...
و موهاي تنم براي هزارمين بار به احترام فكري كه از خاطرم گذشت، خبردار ايستادند...
داشتم فکر می کردم ما ازروی عادت داریم زندگی می کنیم! خیلی از ما زندگی کردن را حفظ شده ایم و گذاشته ایم روی سیستم خودکار تا خودش عمل کند.
من هر شب حوالی ساعتی از دانشگاه خارج می شوم. از خیابان ۱۶ آذر مثل گاو عبور می کنم. به بوق های بی ربط راننده ها هم فکر می کنم. چند زوج جوان را در پیاده رو می بینم. سر تقاطع انقلاب و۱۶ آذر از پیر مرد ریزه میزه ای کاغذ تبلیغات آموزش زبان و کامپیوتر می گیرم. ۳۵ قدم پایین تر لوله اش می کنم می اندازمش توی سطل زباله های خشک. مدل های جدید جوراب ۳ جفت ۱۰۰۰ را نگاه می کنم. جلوی عابر بانک یاد دانشگاه می افتم که وامم را نداده و از خیال چک کردن دوباره ی موجودی حسابم احساس پوچی می کنم. با جدیت از مقابل آخرین خوار و بار فروشی می گذرم و هله هوله نمی خرم. سوار اتوبوس فرودگاه یا اکباتان می شوم. صندلی آخر. اگر لق نباشد و کج هم. خودم را ولو می کنم. بلیطم را می گیرم توی دستم و می خوابم. ولی...
خوابم نمی آمد... نه دیشب موقع برگشتن از...
الهی غربت سااقی نبینی الهی درد مشتاقی نبینی
الهی که بالا اسم عزیزات بمیری و هو الباقی نبینی
خوشم آمد که این دو بیتی را که به مناسبت سومین سالگرد زلزله ی بم در کیهان چاپ شده بود یک روزی بالای اعلامیه ام بزنند.
می دانی؟ قضیه این است که همیشه فکر می کنم وقتی من بمیرم جماعت آنقدر هول می شوند بابت کفن و دفن که وقت نمی کنند بنشینند و ببینند که من در یاد داشت هایم چه وصایایی برای بعد از مرگم کرده ام. چه حیف!
اولین برف خفن زمستان مبارک!
همیشه همین جوری بوده!
همه چیزش تمام می شود و این هم خوبی آن است و هم بدیش...
گاهی آدم ها به شوق تمام شدن بعضی چیز ها زنده اند و گاهی از غصه ی تمام شدن آنها نمی توانند به زندگی ادامه دهند. حالا موهای ۵ ساله ی کوچکمان شروع به ریختن کرده است. می گویند کمتر حرف می زند. دیگر از آسریدگار مهربان داستان نمی گوید. و با تخنگ واقعی اش با کسی حرف نمی زند...
ولی پارسا همانگونه است که خدا می خواهد. آنجا روی تخت بیمارستان و مریض... و من اینجا سالم و توی شهر و بین مردم با آنچه خدا می خواهد باشم فرسنگ ها فاصله دارم.
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
آنوقت مردم مثل آدمهایی که این چند وقت توی خوابهایم می بینم دائم جیغ می کشند و به این طرف و آن طرف می دوند. من و خانواده ام به آرامی منتظر ظهور می نشینیم... همیشه توی خواب هایم به مادرم می چسبم و گریه می کنم و او چقدر آرام است...
یاد یکی از جملات کتاب روانشناسی دبیرستان می افتم: فکر و افکار دائمی درباره ی مرگ- علامت افسردگی!
نمی دانم چرا اینقدر به مرگ فکر می کنم؟ شاید قرار است بمیرم یا قرار است به همین زودی بمیرم. شاید چون حالم بد است...
گاهی که فکر می کنی تنهایی آنچه تو را تسکین می دهد... نه! حتی بیش از آن همین که فکر کنی کسی هست که دعا گوی توست...روزها مثل برق می گذرند و فرصت ها مر السحاب میکنند.
این روزها هر قدر بزرگتر می شوم صورتم راحت تر به دامن بلند خدا می خورد. این روزها گاهی نوازشش حالی به حالی ام می کند.
این روزها به مرگ می خندم! از مرگ دوست دارم! در مرگ خوشم می آید! با مرگ نمی ترسم!
چون خدایم را حالا تازه می فهمم!...
برای پرنده ها دست تکان بده
صورت آب را نوازش کن
آنها کمتر از تو به محبت احتیاج دارند
اما...
مهربانی تو را تسکین می دهد
این را امروز دوستم خواند و گفتم و گفت که حس می کنیم چقدر ملموس است. در ۴۰ ساعت بیداری متوالی ام از صبح دیروز تا حالا این زیباترین جملاتی بود که شنیدم...
خیره که می شوی به رفت و آمدشان و زیاد که پیشان را می گیری کم کم سرت گیج می رود و حالت از همه شان به هم می خورد.
در عوض آدم های بزرگ مثل آسمانند
۲۴۰ تا هم که سرعت داشته باشی هر چقدر به آنها بیشتر خیره می شوی آرام تر می شوی...
آنقدر که کوچکی...آنقدر که بزرگند...
دیر زمانی است دچارم
از رگ پنهان رنگها بگیر تا هزار و یک چیز دیگری که حتی اسمشان را هم نمی دانم ولی دچارشان شده ام.
خیال نمی کنم مطمئنم...
۱۶/آذر/۸۵
روز دانشجویمان مبارک